من و سوئیس

مینویسم خاطراتم/ تا بماند یادگارم/ آنچه را دارم ازین پس/ حاصلِ کار است همی بس

من و گاهی ها...
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٠   کلمات کلیدی:
 
 
گاهـــی گمـان نمی کنی ولی خوب می شود

گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

گاهی بســاط عیــش خودش جــور می شـود

گاهـــی دگـــر، تـهــیــه بـدسـتــور مـی شــود

گــه جـــور مـی شـود خــود آن بــی مـقـدمــه

گــه با دو صــد مـقـــدمـه نـاجــور مــی شــود

گــاهی هــزار دوره دعـــا بــی اجــابــت است

گاهــی نـگـفـته قـرعـه به نـام تــو می شود

گــاهـی گـدای گــدایــی و بـخـــت نــیــسـت

گــاهــی تــمــام شـهـر گــدای تــو می شـود


 
دوست نوشت
ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱   کلمات کلیدی:

دوستی در فیسبوک متن زیر را نوشت... و من واقعا حس خیلی خیلی ..... چی بگم آخه!؟

اینجا ایران است! این که شما در خانه چه برنامه‌اى می‌بینید به ما مربوط است، اینکه در خیابان چه می‌پوشید به ما مربوط است، آنچه می‌نوشید و آنچه می‌گویید به مربوط است! با چه کسى بیرون میروید به‌ ما مربوط است، چه دینى دارید و چگونه آرایش میکنید به ما مربوط است؛ اما امنیت، وضع معیشت، قدرت خرید، کیفیت تحصیل، آینده فرزندانتان، تفریح جوانانتان، امنیت راه‌ها، مشکل مسکن و بقیه موارد به ما مربوط نیست، مشکل خودتان است...


 
بــهــار 91
ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱   کلمات کلیدی:

 

مبارک باشد این "بهار" بر کسانی که بهارشان در واحد ِ یک خلاصه نمیشود...



 
اسکــار 2012
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۸   کلمات کلیدی:

نام ایران بار دیگر بر سر زبان ها افتاد... نه به خاطر سیاست و جنجال های همیشگی، که به خاطر هنر و فیلم! تنها چیزی که میتواند ما را در این غوغا کمی آرام کند، لبخند به لب ها بنشاند و اشک شوق به چشمان بیاورد... "جدایی نادر از سیمین" فیلمی که به کارگردانی اصغر فرهادی در 1389 ساخته شد و به تدریج صدایش را به تمامی جهان رساند. فیلمی که مجموعا 50 جایزه ی داخلی و خارجی را نسیب خود کرد و امروز جایزه «بهترین فیلم خارجی» از ۸۴اُمین دورهٔ مراسم اسکار را گرفت و به اولین فیلم ایرانی‌ای تبدیل شد که این جایزه را دریافت کرد.

پیام های تبریک بسیار است برای این بزرگوار. نمیدانم به عنوان کوچکترین فرد جامعه ی ایران که در وطن هم نیست، چه میتوانم برای ابراز خوشحالی و تشکر از این هنرمند بگویم که لایق او و همکارانش باشد. بزرگان و هم وطنان ِ زیادی پیام هایی را در سایت های مختلف به ثبت رساندند که واقعا دلنشین است و حرف دل مرا هم به گونه ای میزند.

قسمتی از این پیام ها را در ادامه ی مطلب ببینید :


 
من در 10 روز گذشته
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۸   کلمات کلیدی:

درود و سلام به همه ی عزیزان همراه که لطف میکنید و خاطراتم را میخوانید. یک معذرت خواهی بزرگ به شما بدهکارم، از آن جهت که خیلی وقت هست که مطلبی نمینویسم... بهانه ی اولم درس های ترم اول... و دومم، امتحانات پایان ترم... و سومم، 10 روز ِ گذشته است که در وطن گذراندم.

نوشتن همیشه برایم سخت و دوست داشتنی بوده... اینکه فکر کنم و جمله سازی کنم، گاهی کلافه ام میکند و بارها مینویسم و پاک میکنم تا واژه ها تقریبا با آنچه در ذهنم میگذرد کنار هم قرار گیرند و نتیجه ای دلخواه دهند...

نمیدانم چطور آغاز به نوشتن کنم درمورد ده روزی که گذشت...10 روزی که فکر میکردم در خانه بمانم و به خواندن فیزیک و زیست ِ ترم بعد مشغول شوم، و کارهای عقب مانده ی دیگری بکنم، مثل نوشتن، سنتور، کتاب خواندن، پایان دادن به سروده ها و غیره...

10 روزی که انگار بی مقدمه آمد و مثل رویایی سنگین برجا ماند... 10 روزی که حتی از ماه قبلش هم تصورش را نمیکردم این چنین فشرده باشد... و 10 روزی که الان فکرش را میکنم، انگار یک ماه یا بیشتر گذشته، زیرا که  پربارترین و پربرنامه ترین روزهای زندگیم بود...

به طور خلاصه و لب کلام را اگر بخواهم بگویم، این است که در ده روز گذشته خانواده ی 7 نفری من به طور "رسمی" به یک خانواده ی 9 نفری تبدیل شد... و من حالا به جای یک برادر، 3 برادر ِ گل دارم! و از همینجا ورودشان را به خانواده به گرمی خوشامد میگویم و حضورشان را در کنارمان گرامی میدارم...

درست 2 روز بعد از پایان امتحانات من و مهدیه چمدان ها را بستیم، و با شرکت هواپیمایی پـــِــگــاسوس راهی ایران شدیم... (ایران-ایر که الحمدالله خوابید)... سفر طولانی بود: لوزان به زوریخ... زوریخ به استانبول...5ساعت توقف... استانبول به تهران...


 
← صفحه بعد